شنبه . روز تعطیل . رادیو

صبح بخیر .نمیدونم چه مرگم شده ، سرم گیج میره ، سر درد هم دارم و نتیجتا حوصله ندارم !

امروز جای خشایار اومدم کار کنم ! امتحان داشت . آخه نوکرتم کی شنبه ها امتحان میده ؟! نکرده یه لیست از برنامه بنویسه بذاره اینجا .

از یک موسسه ای زنگ زدن و تماس گیرنده محترم بعد معرفی خودش شروع کرد تند و تند یه آگهی رو خوندن و آخرش از من خواست که این و بخونم و پخش کنم . منم بهشون گفتم آخه نوکر ِ پدرتم من که نفهمیدم چی گفتی ! هنوز جملم تموم نشده بود که دوباره همه رو از اول خوند . منم دیدم که نه ! اصلا این آدم سختی فکر کردن رو به خودش نمیده پریدم وسط حرفش و گفتم که متن آگهی رو از طریق نما بر برای رادیو بفرستن و ایشونم بعد از هزار بار سعی کردن ، فرستادن و من هم به زور خوندمش !

برنامه آخر که ۲ ساعت هست به اندازه ۹۰ تا برنامه زنده انرژی میبره خدا به دادم برسه !

سیشتشسنمیساشتبا زذسیدرذعکشصثقب نستیبسذزسدی.ارزسیشگ زریستبزسی/رتسینرتسهبیترسیبشسیاکبیسبا یسب

من فرار کردم

/ 1 نظر / 4 بازدید
وقت سحر

سلام خوبی وبلاگ زیبایی دارید انشاالله موفق باشی دلت سرسبز وشاد [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]