شنبه و من و راديو و در ادامه مطلب : يکشنبه

سامیلیکس !

رضا هستم ملقب به رضا ۲۴ ساعته ! شنبه هست و من سر ِ کارم و خشایار کار  و پیچونده ! اصلا نمیدونم که امروز چه خبره و چی میخواد بشه ! ظاهرا روز ِ شلوغیه . پس منتظر ِ یک عالمه سوتی باشید ! امروز دستور از مقامات ِ بالا رسید که برای احترام به عقاید  ِ اکثر ِ شنونده ها باید آهنگ های آروم بذاریم !!! ما هم گردنمون از مو نازکتر... آقا بالاخره آلبوم ِ سیاوش قمیشی هم اومد بیرون ( چه ربطی یه اتاق فرمان داره )

ساعت ۳:۵۰ بعد از ظهر : بابا کف کردم از بس که از صبح اینجا نشستم و هر مجری اومد و از عید و بهار گفت ! تازه فردا هم همین ماجرا خواهد بود .

ساعت ۴:۱۷ : برفها به دلیل ِ گرم شدن ِ هوا دارن آب میشن ! حالا این چه ربطی داره به امور ِ رادیویی ؟ ربط: ظاهرا از وسط ِ دیواری که دیوار ِ اتاق فرمان هست لوله محترم ِ ناودون رد میشه و این برفها که آب شدن از این لوله چنانی میگذرن که گویی درون ِ توالت نشستی. از صبح همینجوری شر و شر داره آب رد میشه . میترسم که من و میکسر و اتاق فرمان رو آب ببره.

یکشنبه میشود ------------------------------------------------------

صبح که شد  دیدیم که یکشنبه شد ! صبح شد و هوا خوب و من همچنان رضا بودم . همچنان باید صبح به رادیو میامدم و من حتی دیروز هم اینجا بودم ... وای خدایا چه زندگی تکراریست ... رادیو که تشریف آوردم ، هوا خوب بود و در قفل و من خواب آلود . میکسر همان میکسر بود و مجریان با همان میزان آی-کیو ... وای خدایا این چه عذابیست ... مردم گویا در این شهر زندگی نمیکنند .. دیشب ساعت ها باید یک ساعت به جلو کشیده میشد  اما گویی فقط من میدانستم و آقای شریفی و آقای شهریار .. یکی از مجریان نمیدانست ... شنوندگان هم نمیدانستند ... مُردم از بس که برای مردمان این تغییر ساعت و عواقب ِ جانبیش را توضیح دادم و ای کاش حتی نیمی از آنها میفهمیدند که چه میگویم ... وای خدایا کف کردم ..... از برای خویش تن چای ریخواندم ( ریختم ) خوش طعم بود و خوش بو ... به دنبال قند و قندان در به در همه رادیو را در نوردیدم و نازنین قندان را در آن سوی پنجره بر روی میز ِ مدریت رادیو دیدم با اشتیاق دستگیره را چرخاندم اما باز نشد .. زمین و زمان برای تیره و تار گردید ... خوردن ِ چای به تلخی ؟؟؟ خدایا چگونه چگونه ؟؟؟؟..... برخی از شنوندگان با آن میزان آی-کیو بالای خود سعی بر این دارن که در هر برنامه خودشیرینی کرده و شعری را از شاعر ِ مُرده و بی چاره به زور و غلط و غلوط بخوانند و بعد هم ساکت میشوند تا مجری و یا در صورت وجود مجریان به به چه چه کنند و از وی که به حیکل ِ شاعر گند فرموده تشکر کنند ..... وای خدایا چگونه دلت می آید؟ .... و ما فوت کردیم و ترکیدیم بس که چای نوشیدیم ..... مجریان فرصت ِ تخلیه نمیدهند و این صدای ناودون هم که شرو شر برفهای آب شده را میریزاند بسیار وسوسه انگیز است ....

و مجریان بی اما برای ۳۰ دقیقه صحبت کردند و حتی موسیقی هم نگذاشتند که بگذاریم ، زین رو شنونده ای بس مهربان و دلسوخته تماس گرفتند و گفتند : آقای کارگردان من فکر میکنم که این مجری بسی خسته است از صحبت کردن، آهنگی بگذار تا نفسی تازه کند ، ما هم به ایشان سخت توپیدیم که به ما خط میدهند ! اشیان قطع کردند و ما خیلی خوش اخلاقیم ....

با تنی چند از دیگر شنوندگان نیز از این سوی گوشی تلفن گلاویز شدیم ... خوب بود و نشاط آور ! ناسزا دادند و ناسزا دادیم ! خسته هستیم و کسل ! میرویم به یک حالت هایی بمیریم اگر خدا قسمت کند !

خدا نگهدار

/ 6 نظر / 6 بازدید
Diba

این «عواقب ِ جانبیِ تغییر ساعت» رو این تو هم توضیح میدی من بخونم؟ کنجکاو شدم!

پيمان جباری

آقا خيلی موفق باشی... از بابت تاخير هم کلی شرمنده...

کدخدا

من اين البومو ميخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااام س ی ا و ش

کدخدا

راستی اقا رضا اومدم نبودی يادت باشه

کدخدا

يادمه قبلنا يکی بود که هميشه يه سری بهمون ميزد يادش بخير چه روزايی بود

کدخدا

يادم رفت بگم که داشتم رد ميشدم